
















|
|
|
|
سلام
.خیلی غیره منتظره در روز جمعه 14 تیرماه 1387 شایگان جونمو از شیر گرفتم . هیچ
تصمیمی از قبل نداشتم .البته تو فکرش بودم چون خیلی رو غذا خوردنش تاثیر گذاشته بود .صبح جمعه بازم دیدم سر
صبحونه بازی در میاره آخه قبلش
اینقدر لج گرفت که نگو فکر کنم از حدود 5 صبح به طور مکرر
شیر خورد تا نزدیکی های 8.5 .با خودم گفتم تا شب بهش شیر ندم تا مجبور بشه غذا
بخوره.اما یه دفعه فکر باندپیچی و ....به سرم زد ..یه دفعه ای شد بعدشم یه ذره فلفل
...چون اصلا قبول نمیکرد آخه شنیده بودم اگه کوتاه بیای دیگه حالا حالا ها نمیتونی از شیر بگیریش .البته
شیر دادن اونقدر سخت نبود اما اینکه فقط شیر خودمو بخوره ..خیلی سخت بود .تو این یه سال و
نیم یکبار هم به شیر کمکمی لب نزده .چند باری خواستم بهش شیر پاستوریزه بدم اینقد بازی در آورد ..اینقدر شیر حیف و
میل شد که نگو ...خلاصه دیشب شب خیلی سختی بود واسه هر سه تامون .اینقدر گریه کردم که
...ای کاش آخرین شیری که بهش میدادمو خوب و دقیق نگاه میکردم همیشه موقعه شیر خوردن اینقدر شاد بود ..مامانی
منو بخش اگه بعضی وقتا طاقتم کم بود .عزیز دلم تو تمام زندگی من هستی . امیدوارم هر
دو مون خیلی زود عادت کنیم .طفلکی بچه ام وقتی دیشب گریه میکردم هی با دستای کو
چولوش نازم میکرد میگفت دیشی دیشی (نازی نازی) هی میخندید تا منم بخندم...اما چشاش
پر از غصه بود .....ذیشب ساعت 3 بلند شد تا حدود 5.5 گریه .غصه .. خورد اما اصلا
سمت شیر نیومد با من قهر کرده بود ..بغض گلومو فشار میداد .الان که خوابیده ..تا شب
بینم چی پیش میاد .خدا کنه امشب
بیشتر وبهتر بخوابه . آره مامانی هم خوشحالم خدای
خوبم ممنوم برای همه چی .حس قشنگ مادری .بغل کردن یه فرشته کوچولوو حس خوب شیر دادن
به پاره تنم. چندتا عکس از عزیز دلم
شایگان در حال پختن هیچی پلو
به امید دیدار ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط مامان مریم| لينک ثابت برای پسرم امروز سه شنبه 28 خرداد ماه 1387 شایگانم صبح که از خواب نازش بلند شد به یاد بازی حسابی که دیشب با بابایی داشت کلی میخندید تا علیرضا رو میدید کلی میخندید صبحونه خورد ,بازی کرد بعدش بوردمش حموم وانش, پر کردم خودش نشست توش واسه خودش حال کرد. آقا که از حموم تشریف آورن افتادن رو دور غر غر نهار که خورد یه کم کمتر شد . اما از خواب بعدازظهر بگم که امروز کلا بهم خورد و کلی منو خودتو بابایی رو اذیت کردی.منم عصبانی شدم به بابایی گفتم تو رو ببر بیرون تا من عصبانی تر نشدم. غروب با هم رفتیم شهرک دور زدیم با اینکه خیلی خلوت اما ... چیکار کنیم دیگه آسمون همه جا یه رنگه.عوضش هوایه به این خوبی وصدای پرنده های جور واجور .اینا که هر جا پیدا نمیشه مگه نه مامانی .تازه توهم دوست داری اینجارو.چند روز پیش پشت کامپیوتر نشسته بودم که تو هی به من چسبیدی وهی غر غر میکردی یه دفعه گفتم اʹو وʹ (به گیلکی :ای وای) یه دفعه ی قند عسل مامانی هم گفت :ا́ و و́ . بله اینطوری بود که تو اولین کلمه گیلکی رو یاد گرفتی چهار شنبه 29 خرداد صبح که بلند شدی بردمت دستشویی تا رو لگن بشینی اما هی گریه میکردی منم بیخیال شدم آخه تا یه سال خیلی مونده.......... امروز صبح مثل تمام روزهای دیگه بازم شروع به غر زدن کردی ..من واقعا کم آوردم.همین الان که دارم مینویسم شما لیوان آب ریختی رو سفره ..سفره رو هم داری مچاله میکنی البته خودت دراز کشیدی با بیخیالی تمام و قیافه حق بجانب..بعضی وقتا احساس میکنم کله ام ورم کرده ..از بس که منو حرص میدی ..برات شعر میخونم ..فقط یه لحظه آروم میشی دوباره غر میزنی..تمام مشکلت هم شیر ..آخه من نمیدونم این شیر چیه آخه که تو هیچ وقت ازش سیر نمیشی .دیگه کم کم باید از شیر بگیرمت..نه تو آرامش میگیری نه من....دارم میام جیغ نزززززززنننننننننننن امروز با مکعبها تونستی یه برج 7 طبقه بسازی قبلا 2 یا 3 طبقه میساختی دیروز یه سری به نی نی سایت زدم .تازه متوجه شدم که درد مشترک دارم .همه مامانا از بیخوابی مینالیدن .از شیر دادن ..... آخه دوستای دور وبرم همه پز میدن که نه بچه من اصلا از این اخلاقها نداره ...کم کم داشتم فکر میکردم گل پسر من عاشق بازی با وسائل آشپزیه راستی کلمه هایی که گل پسرم توی 17 ماهگی بلدن: بʹ بʹ _ مʹمʹ(غذا) _ دʹدʹ _ آ او(آب) _ نه نه و کلمه های به زبان فرانسه و آلمانی که چون من الفباشو بلد نیستم بعد که بزرگتر شدی خودت بنویس .البته منظورتو متوجه میشم اما از نوشتن ناتوانم. امروز 3شنبه 4 تیرماه است .روز مادر . مامان خوبم روزت مبارک خوب بعذ از ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ بابایی .خیلی خوشحال شدند .ولی طفلکی ها چشاشون اشک بود آخه امسال خشکسالی است .زمین برنجکاری شون خشک شده و ترک خورده .... اما به آقا شایگان که حسابی خوش گذشت کلی تو حیاط دنبال مرغ ها کردی غش غش هم میخندیدی . امروز مامان معصی از مکه زنگ زد ما هم الان میریم خونه شون تا کم کم کارهامونو بکنیم تا شنبه که مامان معصی بیاد. امروز سه شنبه است مامان معصی چند روزی میشه که اومده با کلی سوغاتی .ما هم رفته بودیم لنگرود چند روزی .کار خیلی زیاد بود خاله های مامان مریم هم اومده بودن .خاله مژگان یه دخمل کو چولو داشت یک ماه ونیم از من کوچیک تر بود . اسمش هم ریحان بود.کلی با هم بازی کردیم .البته من فقط میزدمش اونم می افتاد . و گریه میکرد تا یکی بیاد و سوامون کنه ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 توسط مامان مریم| لينک ثابت
سلام برکوچولوهای خوشکل و مامانهای مهربون این عکسها را که می بینید با فتوشاپ کار شده هدیه ی تولدم از طرف خاله مهناز مامان نوشهری کیجا(نازنین فاطمه)است البته خیلی وقته که قولش و داده بودند ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مامان مریم| لينک ثابت SHAYEGAN SH A Y E G A N خاله مهناز جون دستت درد نکنه ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 توسط مامان مریم| لينک ثابت |
Designed By :HAMRAZ